اون قطره اشکا حيفه که نريزن بچه!

اين متن سال ۸۲ در صفحه عشق مجله دوست داشتني اونروزهايم "چلچراغ " كار شده بود . خيلي به دلم نشسته بود . بخونيد:
تو كه شب عاشورا كوچه ها رو گز مي كني ، تو كه عَلم به دوش مي گيري ، تو كه شمع شام غريبان داري، اينايي كه مي گم از ته دل نوشتم ، يه جايي براي خودت بخون و باور كن.
اول: تو كه زير علم راه ميري، تو كه سينه ميزني، تو مي دوني داري سنگيني بار عشق يه عالمه فرزندان آدم رو روي دوش مي بري؟ تو مي دوني داري براي قصه غصه ها گريه مي كني؟ با خودت بگو و سبك شو، سبك شو درد... بعدم اگر خواستي نفس بكش و آرزو كن!
دوم: تو كه نذري مي خوري ، تو مي دوني اين قيمه هميشگي چه انرژي عاشقانه اي با خودش داره؟ هيچ وقت آدم هايي كه موقع پاك كردن برنج نذري با خودشون حرف مي زنن و گريه مي كنن ديدي؟ وقتي لقمه رو از گلو پايين مي فرستي ياد اون انگشتا باش، ياد اون آرزوها ، گريه هاي يواشكي ،ياد اون دعا ها باش ، مي دوني بايد چي كار كني؟ لبخند بزن و آرزو كن!
سوم: تو كه با نور شمع كوچه هاي تاريك رو روشن مي كني ، تو كه كنار خيابون مي ايستي و نگاه مي كني به آب شدن شمع تو دست آدما ، گريه چند نفر رو ديدي؟ زمزمه هاي عاشقانه چند نفر رو شنيدي كه نصفه شبي با آسمون حرف مي زدن؟ شمع تو هم يه نور تو دل تاريكيه، غرض عاشق شدنه، عاشق بودنه،پس اگه عاشقي آرزو كن!
چهارم : مي گي چي؟ مي گي نه! مي گي منو چه به آرزو كردن ، مي گي كي شمع كوچيك منو بين اين همه روشنايي مي بينه؟ مي گي اين همه آدم ، اين همه غصه ، كي صداي تركيدن بغض منو مي شنوه؟ من مي گم بغل دستي ات، اون كه اشكاي قايمكي تو رو ديد، خدا تو نگاه اون بود، ديديش؟ آنقدر بد دل نباش ، از فرصت استفاده كن و بازم... آرزو كن!
پنجم: تو كه خسته از همه تنهاها، خسته از همه بي هدفي ها تا صبح تو كوچه ها به دنبال يه جو همدردي پرسه زدي ، تو كه لباس سياه پوشيدي ، اما هنوز ته دلت يه سياهي كوچولو هست . نگاه كن به اين آدما، لباس هاي سياهشون نشونه همبستگي شونه، تو هم يكي از اونايي ، دلت اما بايد سفيد باشه ، مثل دل همه ، بذار تو تاريكي وقتي حواس همه به بلند كردن علم و اون همه يالو كوپاله، اون بغض كوچولوي گوشه دلت باز بشه ، اون قطره اشكا حيفه كه نريزن بچه! نفس بكش آهان! گريه كن و آرزو كن!
ششم: صبح ، وقتي اولين روشنايي روز مي ريزه روي موهات، وقتي همه تاريكي ها توي نور آبي دم صبح تبديل مي شن به روشنايي ، تو رو مي بينم كه تنها با يه شمشير ايستاذي، شمشير عشق! تو نزديك شدن يه آدم ديگه رو مي بيني، نزديك شدن يه دوست... اون وقته كه ريز ريز بارون مي گيره ، قصه نيست اين ، پايان قصه است انگار ، باور كن دوست من، باور كن!
امشب به كمك تويي كه هميشه و هميشه در كنارمي خيلی نياز دارم . مي خوام كه همه اين سياهي ها رو بكنم و بريزم دور. كمكم كن!