ماهیِِ ماه

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥

 

یک سال گذشت...

ناگهان چقدر زود دیر شد!

سمانه

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥

 

 

اون قطره اشکا حيفه که نريزن بچه!

 

 Image and video hosting by TinyPic

اين متن سال  ۸۲ در صفحه عشق مجله دوست داشتني اونروزهايم "چلچراغ " كار شده بود . خيلي به دلم نشسته بود . بخونيد:

 

 

 

تو كه شب عاشورا كوچه ها رو گز مي كني ، تو كه عَلم به دوش مي گيري ، تو كه شمع شام غريبان داري، اينايي كه مي گم از ته دل نوشتم ، يه جايي براي خودت بخون و باور كن.

 

اول: تو كه زير علم راه ميري، تو كه سينه ميزني، تو مي دوني داري سنگيني بار عشق يه عالمه فرزندان آدم رو روي دوش مي بري؟ تو مي دوني داري براي قصه غصه ها گريه مي كني؟ با خودت بگو و سبك شو، سبك شو درد... بعدم اگر خواستي نفس بكش و آرزو كن!

 

دوم: تو كه نذري مي خوري ، تو مي دوني اين قيمه هميشگي چه انرژي عاشقانه اي با خودش داره؟ هيچ وقت آدم هايي كه موقع پاك كردن برنج نذري با خودشون حرف مي زنن و گريه مي كنن ديدي؟ وقتي لقمه رو از گلو پايين مي فرستي ياد اون انگشتا باش، ياد اون آرزوها ، گريه هاي يواشكي ،ياد اون دعا ها باش ، مي دوني بايد چي كار كني؟ لبخند بزن و آرزو كن!

 

سوم: تو كه با نور شمع كوچه هاي تاريك رو روشن مي كني ، تو كه كنار خيابون مي ايستي و نگاه مي كني به آب شدن شمع تو دست آدما ، گريه چند نفر رو ديدي؟ زمزمه هاي عاشقانه چند نفر رو شنيدي كه نصفه شبي با آسمون حرف مي زدن؟ شمع تو هم يه نور تو دل تاريكيه، غرض عاشق شدنه، عاشق بودنه،پس اگه عاشقي آرزو كن!

 

چهارم : مي گي چي؟ مي گي نه! مي گي منو چه به آرزو كردن ، مي گي كي شمع كوچيك منو بين اين همه روشنايي مي بينه؟ مي گي اين همه آدم ، اين همه غصه ، كي صداي تركيدن بغض منو مي شنوه؟ من مي گم بغل دستي ات، اون كه اشكاي قايمكي تو رو ديد، خدا تو نگاه اون بود، ديديش؟ آنقدر بد دل نباش ، از فرصت استفاده كن و بازم... آرزو كن!

 

پنجم: تو كه خسته از همه تنهاها، خسته از همه بي هدفي ها تا صبح تو كوچه ها به دنبال يه جو همدردي پرسه زدي ، تو كه لباس سياه پوشيدي ، اما هنوز ته دلت يه سياهي كوچولو هست . نگاه كن به اين آدما، لباس هاي سياهشون نشونه همبستگي شونه، تو هم يكي از اونايي ، دلت اما بايد سفيد باشه ، مثل دل همه ، بذار تو تاريكي وقتي حواس همه به بلند كردن علم و اون همه يالو كوپاله، اون بغض كوچولوي گوشه دلت باز بشه ، اون قطره اشكا حيفه كه نريزن بچه! نفس بكش آهان! گريه كن و آرزو كن!

 

ششم: صبح ، وقتي اولين روشنايي روز مي ريزه روي موهات، وقتي همه تاريكي ها توي نور آبي دم صبح تبديل مي شن به روشنايي ، تو رو مي بينم كه تنها با يه شمشير ايستاذي، شمشير عشق! تو نزديك شدن يه آدم ديگه رو مي بيني، نزديك شدن يه دوست... اون وقته كه ريز ريز بارون مي گيره ، قصه نيست اين ، پايان قصه است انگار ، باور كن دوست من، باور كن!

 

 

 

 

امشب به كمك تويي كه هميشه و هميشه در كنارمي خيلی نياز دارم . مي خوام كه همه اين سياهي ها رو بكنم و بريزم دور. كمكم كن!

 

سمانه

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥

 

دلم تنگه...

 کاش امشب با  لالایی  تو به خواب برم!

سمانه

پيام هاي ديگران ()

شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥

 

اعداد متحابه

 

 

هنگامي كه از فيثاغورس پرسيده شد رفيق كيست؟ جواب داد:"كسي كه من ديگري است آن سان كه ۲۰۲و۲۸۴ هستند."

 

مفهوم عبارات بالا از نظر رياضي چنين است : مقسوم عليه هاي ۲۸۴عبارتند از : ۱،۲،۴،۷۱،۱۲۴ كه مجموعشان ۲۰۲ است و از طرف ديگر مقسوم عليه هاي ۲۰۲عبارتند از: ۱،۲،۴،۵،۱۰،۱۱،۲۰،۲۲،۴۴،۵۵،۱۱۰ كه مجموع اينها برابر ۲۸۴ است.

 

فيثاغورسيان چنين اعدادي را اعداد متحابه ( دوستدار هم ) مي ناميدند .با اينكه كشف چنين اعدادي براي يونانيان دشوار بود اما اين كار بسيار مورد علاقه ي يونانيان بود . به هر حال كشف اين گونه اعداد پيشرفت زيادي نداشت و تا به حال سه زوج ديگر از اين اعداد كشف شده اند كه به قرار زيرند:

 

۱۷۲۹۶و ۱۸۴۱۶ كه در سال ۱۶۳۶ ميلادي توسط فرما شناسايي شد .

 

۹۴۳۷۰۵۶و۹۳۶۳۵۸۴   كه توسط دكارت ارائه شد .

 

۱۱۸۴ و ۱۲۱۰ كه توسط پاگانيني در سال ۱۸۶۷ ميلادي معرفي شد .

 

سئوالي كه تاكنون ذهن رياضيدانان را به خود مشغول كرده اين است كه آيا بي نهايت از اين زوج ها وجود دارد يا خير؟

 

البته هندي ها اعداد متحابه را قبل از فيثاغورس شناخته بودند . هم چنين قسمت هايي از كتاب مقدس را مي توان يافت  كه نشان مي دهد يهوديان چنين اعدادي را مبشر سعادت مي دانستند. نكته جالب ديگر افسانه ي يك شاهزاده ي دوره باستان است كه نامش بنا به علم حروف برابر عدد ۲۸۴ بود. اين شاهزاده سالها ي سال دنبال دختري براي ازدواج مي گشت كه نامش برابر عدد ۲۰۲ باشد و معتقد بود كه اين عامل باعث خوشبختي در زندگي او مي شود .

 ( حالا ور كنجكاو ذهنم درگير اين مسئله شده كه اين شاهزاده بالاخره شريك زندگي شو پيدا كرده يا نه؟!)

 

 

اين مطلب رو توي مجله آزمون خوندم كه  لابه لاي مطالب آموزشي كار شده بود.

 

سمانه

پيام هاي ديگران ()

شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥

 

خجسته غروبي بود!

 

عجب عصر دلنشيني بود . در يك مكان گرم و صميمي كه مدتها آرزويم بود از نزديك حسش كنم . به جايگاه خيره شده بودم و مجسم مي كردم اون سالها كه دكتر سخنراني مي كرده چه جوي حاكم بوده . وقتي دكتر مهدوي صدايش را بلندتر كرد رفتم در حال و هواي اون سالها ... چقدر اجراي بچه ها خوب بود . صوت زيبا و همخواني محكم تر! زينب و فاطمه هم بودند. فاطمه! با اون حرفت ( اين از زبان امام حسين (ع) بوده ها؟!) بد تلنگري بهم زدي!

خدا جون خيلي اين دعا قشنگه:

 

اي خدا مرا به كه وا مي گذاري؟

 به خويش و نزديكان كه از من علاقه بُُرند

يا به دور وبيگانگان كه با من خشونت و نفرت آغازند

يا به آنان كه مرا ضعيف و ناتوان خواهند

 در صورتي كه تو پروردگار من و مالك امور من هستي.

 

خيلي خوشحالم كه براي اولين بار و  اينگونه سعادت پيدا كردم اين دعاي شناخت رو بخونم.خيلي احساس خوبي دارم . آرام و سبك شدم .ممنونم!

 

امروز هم به سلامتي و مباركي صدام اعدام شد! اي كاش بيشتر زجر مي كشيد.(نمي دونم چرا دوست داشتم سنگسار مي شد!) خيلي دوست دارم بدونم امشب عمه جون چه احساسي داره! قبلا مي گفت تا صدام هست كربلا نمي رم. چه كشيد در اين سالها عمه جون!

 

فردا هم كه عيد قربان هست . عيد همگي مبارك . آخه تو اين دو روز چقدر بيچاره گوسفند قربوني شده!

 

سمانه

پيام هاي ديگران ()

جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥

 

همسر

اگر خداوند مي خواست زن حاكم و ارباب مرد باشد، او را از گوشت سر وي مي آفريد . اگر مي خواست كنيز و خدمتكار او باشد، او را از گوشت پاي وي مي آفريد . ولي چون مي خواست زن شريك و همسر زندگي مرد باشد ، او را از پهلوي وي خلق كرد .*

   

* سن آگوستين

 

سمانه

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥

 

دوباره می سازمت وطن*

دوستان وبلاگ نويس راه  قشنگي را در پيش گرفته اند .بعد از شب يلدا و شور و هيجان يلدا بازي اين بار آقاي الپر ملت شریف وبلاگستان را دعوت  فرمودند :

۱ - روز ۵ دی ۸۲که بم لرزید، کجا بودید؟ خبر را از کی و کجا و چگونه شنیدید؟ چه حالی پیدا کردید؟
۲- بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید، چیست؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کند.


 

بايد بگم يه فاجعه بود . تلخ ،تلخ! وقتي يه بم با خاك يكسان شده را با بزرگترين شهر(بنا) خشتي جهان مقايسه مي كردم!

 

  اينكه بي خبر از همه جا تازه عصر جمعه فهميدم . روزهاي بعد هم با بچه هاي خوابگاه مي نشستيم توي اتاق تلويزيون واون صحنه هاي دلخراش رو مي ديديم . سكوت اونجا رو يه دفعه هق هق يكي از بچه ها مي شكوند وبه  بقيه منقل مي كرد و فضاي اتاق پر مي شد از گريه. واي از گور هاي دسته جمعي ... از روزهاي بعد هم اينو يادمه كه منتظر بوديم ماهرخ كه زماني در كرمان دانشجو بود و دوستان زيادي داشت خبر هاي جديدي برامون بياره . ويژه نامه چلچراغ و اون صفحه ابتدايش كه با  "در ساعت 5 صبح ... " تيتر خورده بود و گزارش هاي بچه ها از بم  رو هيچ وقت  يادم نمي ره!

دوباره مي سازمت وطن

اگرچه با خشت جان خويش

ستون به سقف تو مي زنم

اگرچه با استخوان خويش

.

.

.

حالا واقعا دلم مي خواد ارگ  بم دوباره ساخته شه خيلي محكم واستوار! تمام ساكنين واقعي باقيمانده ي بم در خانه هاي محكم ساكن شوند و اينكه روزي بتونم ارگ زيبا رو از نزديك ببينم.(درست مثل اون  پوستر خيلي قشنگ كه از ارگ بم دارم!)

*سيمين بهبهاني

 

 

سمانه

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥

 

  ابرهای همه عالم در دلم می گريند!

 

 عصر شنبه وقتی از سینما بر گشتم و در تمام مدتی که صحنه های فیلم میم مثل مادر  را  در ذهنم دوره می کردم یه درصد هم احتمال نمی دادم ممکن است روزی  یکی از اتفاقات توی فیلم برای من هم پیش بیاید. عجب دنیایی  داریم. وقتی فرشته  توی اتاق با خنده  بهم گفتمی دونی  دارم میمیرم! خنده ام گرفت و گفتم دیوونه ! این چه حرفیه می زنی ! فکرش رو هم نکن حالا حالا ها باید بمونی و بچه هاتو به سر و سامان برسونی . مگه مردن الکیه؟! گفت و گفت که دکتر بهش گفته  توی این مدت و موقعی که برای آزمایشات بستری بودی بهتون  کسی نگفت این بیماری نهفته رو دارید!(دو سه بار به خاطر بی حس شدن موقتی پاهاش بستری شده بود و نتیجه فقط ضعف بدنی و کمبود آهن  بود!)  تمام مدت نگاهش کردم .ماتم برده بود . بغض کردم . رفت بیرون و همه بغض و ناراحتی ام  روی بالش خفه شد . تصویر  مادر سپیده روی تخت تماما  جلوی چشمام رژه می رفت.

حالا  فرشته  سه چهار روز است که انواع و اقسام آزمایشات و عکسبرداری ها را دارد انجام می دهد. تشخیص دکتر بیماری از نوع خفیف است ولی… خداجونم!

تو که  تنها وسیله و مایه ی امید و اعتماد هستی کمکش کن. خدا که بهتر می داند فرشته در این سالها فقط سوخته و ساخته. این امتحان سختی است .زجرآور است. خدا خودش کمکش کند و شفایش بدهد. حالا بیشتر از هر زمانی بچه هاش بهش احتیاج دارند. مطی که تازه نماز خوندن یاد گرفته هر شب به این امید  می ایستد به نماز که مامانش زود تر از بیمارستان برگردد. سخت و دردناک است. خدا خودش کمکش کند. برایش اتفاقی نیفتد . ای کاش دیر نشده باشد. شماها هم برایش دعا کنید لطفا!

  

پی نوشت: دوشنبه است .خدا رو شکر خطر از بیخ گوشمون رد شد.زنگ خطر بدی بود. فقط دیگه نباید عصبی شود خواهر عزیز!

سمانه

پيام هاي ديگران ()

شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥

 

  

  

   یک خبر خوب و خوشحال کننده در یک غروب جمعه ی دلگیر پاییزی بعد از یک هفته ی فوق العاده کسل کننده بهترین اتفاق برایم بود.  دومین (بعد از دوم دیماه)باری است که این چنین غافلگیر می شوم.البته این بار بدون تعارف باید بگم که دلشوره ی شیرینی هم همراهش  هست.                                                                                    

                               با تشکراز بانی(بانیان) این امر نیک و خداپسندانه!

سمانه

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥

 

 

یه حس ناب

خیلی خوشحالم! ممنون از خدای خوبم که همیشه شرمنده ام می کنه!( آخه خداجونم لیاقتم رو لااقل بیشتر کن) 

قبول شدم. اولین حقوق رسمی ام رو گرفتم. تولد فاطمه عزیزم هم که هست. اون هم که هست. خدا هم که هنوز ازم ناامید نشده.همه خانواده ام هم که سلامتند. شکر ! شکر! شکر!

سمانه

پيام هاي ديگران ()

 


امکانات

لوگوي وبلاگ شما

 

حضور و غياب:


وبلاگ دوستان